تبليغاتX
بهزاد من
می بینی سکوتم را!
سکوت
 
دوست داشتن همیشه گفتن
 
نیست ...
گاه سکوت است .......گاه
 
نگاه ...........
غریبه این درد مشترک من و
 
توست که گاه نمیتوانیم
در چشمهای یکدیگر نگاه
 
کنیم ....
بعد از رفتنت فقط من موندمو
 
روزایی که بی تو تکرار میشدن
 
من هم تو خلوت شبای
بی ستارم از به تو اندیشیدن عادتی ساخته بودم دراز به درازای
 
آرزوهایی که برات داشتم ......

 

در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشکو رو لبام احساس

کردم و فهمیدم

که این بوسه همون بوسه جداییست ......

روزی که رفتی و گفتی منتظرم بمون تنها شدم و گریه کردم اما حالا

دیگه تنها نیستم

انتظار با منه و هر دو با هم گریه میکنیم ....

 

وقتی که دلت گرفت وقتی که دلتنگ شدی

 

وقتی دیدی هیچکس نیست که باورت کنه

 

وقتی فهمیدی کسی نیست به حرفات و دردودلات گوش بده

 

بروکنار پنجره پنجره رو باز کن.

 

یه نگا به اسمون بنداز فرقی نداره صبح باشه یا شب افتابی باشه یا

ابری

 

فقط بهش نگا کن ناخود اگاه احساس ارامش وجودت روتسخیر میکنه

 

روحت به پرواز در میاد.

 

میری تا اون بالابالاها تو اوج ابرا

 

کنار مهربونی

 

که هر چه قدر هم پیشش بمونی راضی نمیشی که ازش دل بکنی.

 

یه لحظه چشاتو ببند.

 

اروم هوای تازه رو تو ریه هات وارد کن

 

بذار احساس کنی دفعه اولته که داری این قدر خوب نفس می کشی.

 

وقتی اروم شدی و فهمیدی که اون قدر تنها نیستی

 

چون یکی هست که همیشه با توست

 

اگر اشکات  جاری شد بی خیال بذار ببارن.

 

اون موقع هست که به ارامش واقعی رسیدی

و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شد

 
و حالا با توکل بیشتر به اون بزرگ دوست داشتنی

 

می تونی بقیه مسیرت رو ادامه بدی

 

وقتی پنجره رو می بندی انگاربرگشتی سر جای اولت

 
اما این بار باامید و توکل بیشتر .

 

سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه

 

حتی یه ذره هم که شده به سراغش بری و باهاش درددل کنی

 

و یادت باشه هیچ وققت پیوند چشاتو با اسمون قطع نکنی

 

ای کاش می‌بودی و می دیدی وقتیکه تو رفتی چقدر دلم گرفت .

 

آخر با تو عاشق بودم و به عشق نزدیکتر

 
با تو میشد به پیشواز صنوبرها رفت

 

و پرستوها را تا دریایی دور بدرقه کرد.

 

وقتی تو رفتی دلم گرفت آخر با تو میشد

 

تا آنسوی ساحل دلها کوچید و عشق را زیبا تردید .

 
وقتی که تو بودی ،‌دلم چه آرامش غریبی می یافت.
درحریم نگاهت و آسمان چه حقیر می نمود درمصاف چشمانت .

 

وقتی تو رفتی دلم شکست ،

 

‌آخر می توانستم دلتنگیهایم را به ضریح چشمانت بسپارم

 

و تبسم ستاره ها را در برقی نگاهت ببینم .

اینک :

 

اینک بی تو دلم درجستجوی کوچه ای است که به باغ یاد تو بپیوندد

بگو ای مسافر نازنینم:

برای دیدنت از کدامین کوچه بیایم ... ؟!


از سايت ترانه ها


بهزاد پاداش اين عشق

 

فراموشي نيست

 

هنوز زندگي دوباره ام را

 

مديون توام هنوز يادمه

 

كه از چه بدبختي نجاتم

 

دادي عزيزم من فقط

 

خوشبختيتو مي خوام

 

دوست دارم، به صداقت

 

نگاهت قسم كه هيچكس

 

 را

 

به غير از تو نمي خواهم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 3:23  توسط روشنک  | 


دلم از دست بعضی آدمهای
زندگیم خیلی گرفته ، کاش می فهمیدند چقدر دلم آتش می گیره از حرفهاشون و کارهاشون ......
یک وقتهایی حتی از خودم هم خسته می شم ، همیشه می گم درست می شه، همیشه می گم صبر داشته باش ، اندکی صبر سحر نزدیک است
اصلا نمی دونم چه جوری که تا احساس می کنی روال زندگیت داره می افته تو راه هموار ناگهان اتفاقی می افته و همه چیز را به هم می زنه........

چقدر این روزها تنهام ، روزگار غریبیه نازنین
گاهی دلم می خواد من هم می تونستم مثل همه آدمهایی شم که شکستن دل دیگری برایشان به راحتی آب خوردنه ........

تا حالا شده دلت برای دل خودت بسوزه ، این روزها دلم برای دل خودم می سوزه....

دیروز شده بودم عزرائیل برگ ها ، تو باغچه روی برگ های خشک راه می رفتم

، مثل یه جلاد به جون اونا افتاده بودم از صدای خش خش خردشدنشون دلم گرفت.
وای که چقدر احمق و بی رحم بودم من، هیچ کس نبود که به من بگه برگ ها بدون صدای خش خش هم زیبا ن

عجب روزگار بی رحمیه که توش   قحطی معرفته و تمنای بوسه از لبای کسی که بعد از تو بر لب دیگری بوسه خواهد زد.

دنیا شبیه توشده مثل دلبری هات چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات مثل شکوه بادبادک بازی باد وقتی که می رقصوندش بازیگری هات چیزی شبیه دل به لبخند تو دادن مثل گل تردید در نا باوری هات

یادته زیر بارون بودیم توی ماشین پشت چراغ قرمزگفتم قفل مرکزی رو بزن می خوام برم بیرون .رفتم زیر بارون دستامو باز کردم، چرخیدم تو هم اومدی همونجا، بهت گفتم قبل از اینکه ببینمت عاشقت بودم همیشه منتظر این روز بودم

یکی از اون 2 تا انگشتر هایی که دستم بود و دستت کردم گفتم تا ابد پیشم بمون ،

من ؛ با تو عاشق شدم، یه روز قبل از رفتنم اومدم خونتون یه مهمونیه دو نفره!یادته؟

بهت گفتم می ترسم ببوسمت روسریتو بستی دور چشات گفتی اگه چشامو نبینی دیگه نمی ترسی …هولت دادم سمت دیوار چسبیدم بهت مثه بچه نزدیک نزدیکت شدم گرمای بدنمون رو حس کردیم. نفسامون با هم قاطی شد .چشامو بستم اما…

رفتم اونروز بدون خداحافظی حتی .....

من رفتم .ما رفتیم .. تا ابد تا همیشه تا خیلی

دیدم با چشم خود خزون شدن باغ عشق و.

دیدم ناراحتی و ترس از بی آبروئیی و.

دیدم خرد شدنو از درون.

وقتی به کسی می گی برو یا بر عکسش (فرق نداره )آدم تو فکر میره می پرسه چرا؟اما دیگه چرا نداره. داره؟

پرسیدم چرا ؟گفتی برو

گفتم بگو تا با دلیل برم نه با فکر بد

گفتی فقط برو..حتی با فکر بد

گفتم من نمی رم تا نگی

گفتی برو
گفتم من تاوان عشق رو تنهایی میدم

گفتی برو

من رفتم.تنها.

ولی نفهمیدم چرا؟ حالا دیدی چرا نداره! فقط برو

من مثه تو کم نمی یارم .تو هیچی. من تازه ممکنه زیادیم بیارم!

من سمجم لجبازم بد بینم ولی مثه تو زور نمی گم دیوونه

من راحت حرفامو میزنم در نمی رم
من وای میسم می گم حتی اگه طرف بهش بر بخوره !

من هیچ کسو تنها نمی زارم

اما نمی شه !چون آخرش راحتت نمی ذارن..مجبورت میکنن دروغ بگی و بی خبر بزاری بری.

حیفه منو احساس پاک من!زنده باد من و تنهایی هام…

من زند م، من هنوز بی قرار روزهای ابری ام

من هنوز تنهام.joo joo  برووووووووووووووو.حالا واسم ناز میکنی اما نکن چون نه حوصله ناز کشی دارم ونه بلدم.

نه دلم میخواد پس فردا کسی بهم بگه خاک بر سرت کم آووردی من وای میسم می گم حتی اگه طرف بهش بر بخوره !

من کم نمی یارم اما وقتی فکر می کنم میبینم که ،نه حس میکنم تو دیگه ارزش نداری.

من ازسبک شدن واهمه ندارم من از کوچیک شدن هم نمی ترسم.

اصلا …دوس دارم اینقدر کوچیک کوچیک شم سبک، تا برم بالای بالا تا اوج بعد دوباره بیام پایین بزگ بزرگ شم طوری که تو خودم جام نشم

دلم یه عمریه که خسته است اگه قراره بیای واسم بشی یه درد نیا! حاضرم تا ابد تنها باشم ولی لذت هیچ عشقی رو نکشم .دیگه بسمه هر چی از عاشقی دیدم

اگه قراره بیای و بهم غر بزنی که چرا فلان کارو نکردی چرا فلان روز تحویلم نگرفتی چرا اینکارو واسم نمی کنی . نیا ! دوس ندارم یه بندی بسته بشه به دستام من باید همیشه رها باشم و گرنه می میرم!
من همیشه از یه چیز میترسم .ترس از کاری که باید امروز میکردم و نا تموم مونده یا ترس از اینکه یه روزی عشقی تو وجودم نمونده باشه.یا ترس از اینکه دیگه برای هیچ کس .هیچ چیز من مهم نباشه …حتی اسمم!

اونروز از حرفات؛ از توی صدای خستت یه چیزی رو باور کردم.از توی اشکات. که عشق یعنی گذاشتن و گذشتن یعنی داشتن و نداشتن یعنی من یعنی تو…

خیلی فکر کردم کار درست رو تو کردی .هر چی بیشتر فکر میکنم بیشتر دیوونه میشم.. . ساده نمیشه تو رو داشت….

بهم گفتی یخم سردم وبی احساس…اگه اینطوریم پس چرا دارم از تو مینویسم.چرا با اینکه می دونستم موندم!

اون آهنگ رو که دوسش داشتی ...یادته! واست گذاشتم کوش دادی هیچ حرف نزدی ساکت ساکت بودی از صدای نفسات فهمیدم که کاش هیچ وقت نمی ذاشتم…

کاش نمی رفتیم… اماماههاست از رفتنتمان گذشته… می دونیم راه برگشتی نیست.اگه باشه هم نه تو میخوای نه من!نه اوون!
بسه تنهایی دیگه تو این قفس بسه این قفس بدون هم نفس دیگه بسه تشنگی بدون آب خوردن فریب و نیرنگ سراب واسه هرکی دل من تنگ میشه تا میفهمه دلش از سنگ میشه دوستی از رو زمین پاک شده مردی و مردونگی خاک شده هرکی فکر خودشه تو این زمون تو نخ آب یخ و گرمی نور باید حرف دلمو گوش کنم غم دنیا رو فراموش کنم دستمو بلند کنم به آسمون خودمو رها کنم از اینو اون دلمو جدا کنم از آدما سینمو پر کنم از یاد خدا دیگه بسه دیگه بسه انتظار ابر رحمت به سر زمین ببار شب تار شب تار شب تار آسمون خورشید

سعی کن تنها زندگی کنی زیرا تنها به دنیا اومدی و تنها از این دنیا خواهی رفت بی آنکه دوست داشته باشی.

بذار خونه قلبت خالی بمونه زیرا اگر کسی تواون جا گرفت به ویرانه های قلبت رحم نمی کنه.

اما ... اگر کسی رو دوست داری...

عمیق دوستش بدار و اونقدر برایش گریه کن و اونقدر براش سادگی کن تا عشق پاک و آسمانی ات و از یاد نبره


از سایت ترانه ها

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 4:4  توسط روشنک  | 

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني!

 

حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي!

 

نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي

 

زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي

 

خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

 

سنگ تراش بتراش روی سنگ قبرم عکس زیبای نگارم بتراش

 

پشت این پنجره ها دل میگیره****** غم و غصه دلو تو میدونی **** وقتی از بخت خودم حرف میزنم ****** چشام اشکالود میشه تو میدونییییییی

 

تا عاشقانه ترين نگاهها را در چشمانش بريزم

خدايا کمکم کن

تا در بعد عشق او بهترين و شيرين ترين باشم

به من کمک کن

تا سرودن عشق را به هنگام طلوع افتاب هر بام

بر لبانش جاري سازم

و راز عشق را در گوشش سر دهم

خداوندا

او را نگه دار که من

به عشق او زنده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 17:34  توسط روشنک  |